یک سال و دو و سه ماه
پسر ما پانزده ماه رو تمام کرد و وارد شانزدهمین ماه زندگیش شدو توی دو ماه گذشته کلی آقاتر و شیرین ترشده واسه خودش. تعداد کلمههایی که یاد گرفته خیلی زیاد شده و تقریباً هر کلمهای بگیم به زبون خودش تکرار میکنه. علاقهی عجیبی به کفش پیدا کرده و به محض اینکه حواسمون نباشه میره کفشها یا دمپایی هاش رو بر میداره و میگه دَدَ. هر چی میگیم کفش اَخه، جیزه، کثیفه و ... باز کار خودش رو میکنه. برای دَدَ رفتن خیلی کم طاقت شده و حتی فرصت لباس پوشیدن هم بهمون نمیده و میخواد همون لحظه بره بیرون و تا به پایین پله ها نرسیم خیالش راحت نمیشه.شیطنت هاش هم روز به روز داره بیشتر میشه و جدیدآ از هر چیزی که بتونه سعی میکنه که بالا بره از میز pc بگیر تا میز tv و مبل و ...البته خدارو شکر پسر محتاطیه وکلآ بچهایه که اگر از اول یه کاری رو بهش اجازه بدیم دیگه نمیتونیم بگیم نه و اگر هم اجازه ندیم میفهمه که ممکنه خطر ناک باشه و دیگه سراغش رو نمیگیره و وقتی بهش میگم نه اصرار نمیکنه
جمعه من مشغول تمیز کردن کشوها تو اتاق بودم و هادی هم مشغول جزوه های دانشگاه بود که احساس کردم صدای مهرسام ار توی راهرو میاد از توی اتاق هم نمیتونستم ببینمش به هادی گفتم که مهرسام پیش توه که دیدم با مکث داره جواب میده یهو دوتایی پاشدیمو دویدیم سمت راهرو و دیدیم که بله آقا از باز بودن درب استفاده یا بهتر بگم سوء استفاده کرده و با کمک نرده ها حدود ده تا پله رو تا نزدیک خونه دایی مجید پایین رفته بود داشت بازم ادامه میداد و با خودش هم حرف میزد و با دیدن ما با یه نگاه پر از شیطنت لبخند میزد من و هادی هم که
.توی اون لحظه اول خدارو شکر کردم که اتفاق بدی نیوفتاده و به خودم گفتم که باید از این به بعد بیشتر مراقب باشم و از طرفی هم ته دلم کلی ذوق کردم که پسرم تنهایی تونسته اینکارو بکنه.
خلاصه این روزها مهرسام هر روز یه جوری با کارا و حرفاش مارو سوپرایز میکنه گاهی اینقدر بجا از کلمههایی که بلده استفاده میکنه که من تعجب میکنم مثلآ وقتی میخوام بشورمش اگه آب داغ باشه میگه آب جیز و باید خنک ترش بکنم .تازه متوجه شدم که حواسش به تمام حرفهای ما هست و حتی وقتی که مشغول بازی کردنه به حرفا عکس العمل نشون میده
.قطار شدن و ماشین بازی از بازیهای مورد علاقهی این روزهای مهرسامه. دوتایی میریم توی هولاهوبش و من جلو وایمیستم و میگم هو هو اونم پشتش رو میگیره و میگه چی چی و حسابی مشغول میشم،یا که اسباب بازی های کوچیکترش رو سوار ماشیناش میکنه و میگه گان گان و قان قان میکنه؛ خلاصه حسابی مشغوله تقریباً صد بار در روز در یخچال رو باز و بسته میکنه و اگه در یخچال باز بشه به سرعت نور خودش رو میرسونه تو این مدت یکی دوباری ظرف زیتون یا باکس تخم مرغ هارو چپه کرده وسط آشپزخونه
عاشق بابا بزرگشه و با اینکه عمو مشغوله و زیاد وقت برای بازی باهاش نداره ولی وقتی میبیندش دیگه تو جاش بند نمیشه و میره میچسبه به بابا بزرگش و بهشون میگه بابا و تو بغلش آوم آروم وامیسته . دیگه اینکه تا میگم دستا بالا دستاشو میبره بالا و وقتی هم میگیم پا پاشو بلند میکنه چشم و بینی و مو و گوش رو هم یاد گرفته و نشون میده. وقتی میره خونه دایی جلالش میره سراغ طبقه حیون های حسام و یکی یکی میاره و میده به ما عمه هدا هم صدای حیوونها رو بهش یاد داده و بهش که میگیم ببعی چی میگه: میگه به به یا میگیم جوجو چی میگه: میگه جی جی و وقتی اسبو سوال میکنیم پاشو میاره بالا و میگه اییییییه


ماه پیش رفتیم فروشگاه خرید. مهرسام رو هم بردیم تا براش کتاب و ماژیک ویزا و ... بخریم که خیلی بامزه رفته بود زیر میز و با کتابها بازی میکرد. بعد هم تو قفسه ها یه اسباببازی دیده بود و میخواستش. اونقدر دوستش داشت که با اینکه براش سنگین بود نمیداد به ما همینطور دنبال خودش به سختی میاورد 
ویتامین و قطرهی آهنش رو بد میخوره. غذاش هم بد شده و سخت میخوره ولی علاقه خاصی به چوب شور کنجدی پیدا کرده و همین طور کشمش. غذا هم دوست داره خودش با قاشق بخوره و برنجها رو بریزه رو هوا و... عاشق دوغه و به دوغ میگه دو و وقتی دوغ رو می بینه دیگه هیچی نمیخوره تا دوغ بهش بدم و با صدا ذوق می کنه و من میمیرم ازخنده.
پی نوشت:راستی توی پست قبل فراموش کرده بودم که 2 چیز رو بنویسم که توی این پست اضافه میکنم اولیش این بود که یه روز که همراه داداش رفته بودیم آتلیه برای انداختن عکسای سه سالگی سوگند مهرسام دستش با آب گرم آب سرد کن داخل مغازه سوخت که کلی درد داشت و با اینکه زیاد داغ نبود ولی باعث شد دستش دو تا تاول بزنه اما خدارد شکر الان خوب خوب شده و تقریبآ هیچ اثری رو پوستش نیست

و دوم اینکه ماه پیش بعد از اکران فیلم شهر موشهای2 مام مهرسامو بردیم که با هم تماشا کنیم مهرسامم نیم ساعت اول همش با آهنگ و شعر خوندن موشها دست میزد و میخندید و از اون روز به بعد وقتی شعر شهر موشهارو میخونم و میگم ک مثل کپل مهرسام بلافاصله میگه اچی اچی .عروسک نمایشی کپل هم واسش خریدم که خیلی دوستش داره وقتی میبیندش یا که میخوادش میگه اچی اچی

...................
یه سفر مشهد هم در پیش داریم که چمدونش رو بستم. به امید خدا چهارشنبه شب میریم و یکشنبه برمیگردیم.


یک سال و دو و سه ماه 
